تبليغاتX
دیوانگی هایم بر خط
جای شما نیست . فکرتو کثیف نکن
 

بود

نبود

نابود

نابود ...

 

فنا مرحله ای هست که جز فنا چیزی نمیخواهی .

حرفی ندارم

دیگه حرفی ندارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 4:0  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

چه باران به موقعی . فقط ای کاش رها بودم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 20:40  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

   توی این سکوت نیمه شب ، دلم گرفته ..... خاطرات به مغزم فشار میارن ، و روزهای خوبی که میتونست در انتظار ما باشند ، و به گند کشیده شدند ، آزارم میده ...

شاید مرگ نجاتم بده

......

خنده ام میگیره و احساس خریت میکنم نسبت به بلاهایی که  سرم اومده . چقدر خرم من . یک خر واقعی ! با اینهمه مشکلاتی که توشون گرفتارم ، بیخیال هستم ..... حالم داره بهم میخوره . شاید یه بلایی سر خودم آوردم تا مخم یه تکونی بخوره . کار را مشت زدن به دیوار هم حل نمیشه . یا کوبوندن سر به دیوار ....

میخام برم بخوابم . همین . خواسته ی دیگه ای از این دنیا ندارم . گرچه همین را هم ازم دریغ میکنه ......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 1:32  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

  افکار ، روحم را پریشان میکنند . جمعه های ....

دارم با خودم میجنگم . حتی دارم خودم را شکست میدم !! دنبال ای کاشی نباید باشم . باید به غار خودم برگردم . اما نمی دونم دوستانم را چه کنم .... نمی تونم رهاشون کنم . مسئولیتی در قبالشون دارم . باید آخرین بچگی ام باشه .

 نمیدونم   و نمی تونم تصمیم بگیرم .  اهل انتقام نیستم . و اصلا انتقام از کی ؟ از اون ؟ نه ..... دنیا توی سرم خورد بشه اگر  یه روزی آزارش دادم . اون روز از پست ترین انسان ها خواهم بود و دیگه راه بازگشتی برایم نخواهد بود . اما دلم آروم نمیگیره . نمیدونم چه باید کنم براش . قدرت تحملی نداشتم از کودکی . نمی دونم چه باید کنم . بی دفاع هستم . حمله ای هم در کار نیست . به کی باید حمله کنم ؟ به خودم شاید .... البته یه بخشی از درونم نیاز به حمله داره ، یه بخشی از فکرم  ، اما نمیتونم جهت بدم به انرژی ام . چون به خودم شک دارم . اون رفت و برایم زخم هایی گذاشت . من را زیر سوال برد . میتونست این کار را نکنه . میدونست من بیش از حد ضعیفم . به اون هم نمیتونم ایراد بگیرم . حالش .... و تنهایی هم نمی تونست بار گناه را تحمل کنه . گناهی که  شاید حتی مرتکب نشده باشه ...... همینجاهاست که من زیر سوال میرم . همینجاهاست که خورد میشم . همین درک کردن هاست که میشکنه من را . درک کردن یا زیادی حق دادن . نمیدونم ..... آخرش اشتباهات میفتن گردن من . من نمی تونم از خودم دفاع کنم ...

حتی در مقابل خودم ......

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 22:30  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

  درون سینه ام زخمی هست ، گهگاه مرغان دریایی جوجه هاشان را میپرورند ، در آن و باد سرد اقیانوس ، میسوزاندش . اندوهم به انتهای جهان پرواز میکند . اشک در گوشه ی چشمانم قطره میشود و باز بر بال موسیقی به دیار افکارم می پرم . دلم می خراشد در برابر نوای موسیقی ....

 مثل کودکی هستم که بهش آبنبات ندادند .... یه گوشه میشینم واسه خودم و توی خودم فرو میرم .

 نمی خواهم خفه بشم .....

این خطوط من را خفه میکنند ... این اتاق .... این نقطه های لعنتی پایان کلمه ها مغزم را فلج میکنند

 

میخام

 

آزاد

 

 

باشم

 

 

 

آ    ز     ا       د

 

 

 

میخام دل بکنم ... میخام دل بکنم .... میخام دل بکنم ..... میخام دل بکنم ..... میخام برم برای خودم .... برم .......


فقط نمیدونم ..... نمیدونم چطور تونست .... نمیدونم چطور شد ....نمیدونم خدا چقدر میتونه .....

 

ای کاش پرنده بودم

 

ای کاش پرنده بودم

 

پر میکشیدم تا اوج

 

از خفگی میجستم

 

من دلم خودم را میخاد   دلم برای خودم تنگ شده

 

من دلم میخاد

 

من میخام رها باشم

 

من میخام رها باشم

 

 

 

 

 

رها

 

 

 

 

 

ر           ه          ا

 

 

 

 

من میخام رها باشم

 

 

 

 

من میخام که     .    .     .     .      .

 

 

 

من میخام       ر       ه       ا 

 

باشم

 

 

 

ای کاش نور بود

 

 

و ای کاش چیزی فراتر از نور

 

 

آره ..... من میخام نور باشم

 

 

من میخام فراتر از نور باشم

 

 

 

تا بتونم دل بکنم

 

 

 

از چیزهایی که     .     .      .      .       .     .

 

 

 

من بال میخام

 

 

 

 

بال

 

 

 

 

ب                        ا                                ل

 

 

 

 

 

ب                                            ا                                                   ل

 

 

 

 

 

 

من    خودم              را                        میخام

 

 

 

من میخام خودم را دوست داشته باشم

کاری که تابحال نکردم

خفه  میشم توی جمع این چند کلمه

توی این اجتماع کثیف لغات توی این سیاهی

........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میخام نور باشم

 

 

میخام فراتر از نور باشم

 

 

 

 

میخام فریاد بکشم

 

 

 

 

میخام گوش ها را کر کنم

 

 

 

میخام فریاد بکشم

 

 

 

.............................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 23:27  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

  امشب توی جیره بندی دستمال هستم . دوتا بیشتر ندارم . نمیدونم تا صبح چطور باید دووم بیارم .....

حالم خوش نیست . دیروز کمی خوش بود گفتم بیام یه چیزی بنویسم که خوشم کمی . یادم رفت . دلم خیلی گرفته . کاری از دستم بر نمیاد ، جز اینکه توی زمین فرو برم . توی خودم فرو برم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 0:32  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

 رها شدن بسیار سخت هست . باید دل کند ، بزرگ بود و گذشت . باید نور بود . آیا من میتوانم نور باشم ؟

نمیدانم ...

باید رفت ، اما حسرت زنجیریست بر پای افکار . بیش از حد کودکیم برای گذشتن . کسی را باید مهار کنیم ، درون سینه امان . موجودی که گاه بالا . پایین می پرد . حجابی را باید پاره کنیم از روی دیدگانمان . پاره ...

من خسته ام ...

 

....

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 23:51  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

حالم بده .... شاید فقط حالم بده توی این وبلاگ مینویسم .... ول نمیکنه لعنتی .... میخاد من را عذاب بده همچنان . باشه ... حق با توئه ..... ول کن .... برو .... برو ..... خواهش میکنم برو .... من نمیخام به این بحث فرسایشی ادامه بدم ..... من هم اشتباه کردم ..... اصلا حرف تو درسته ....  از اول اشتباه بود شروع همه چیز ..... ول کن .... زندگیتو بکن .... میگه همینو نمیخواستی ؟..... الان هم که کسی کنارت هست ... کسیو داری ..... من هیچ وقت نداشتم و دیگه هم نمیخام داشته باشم .... پس رها کن ..... دیگه توی زندگیم نمیخام باشی .... توی قلبم .... حالم از روزهایی که یه موقعی بهشون افتخار میکردم بهم میخوره . من برای دفاع از خودم دستم به جایی بند نیست . خیلی از مواقعی هم که میتونستم دفاع کنم بیخیال شدم . حتی همون موقع ... چون تو هیچیو نمیخاستی و من ترجیح دادم همینطور دست و پا بزنم تا اینکه به زور بمونی .... من حالم بده ... من شکستم .... ولم کن ..... من به گریه های شبانه ام قانعم .... ولم کن ....

حالم بده .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 21:25  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

 شب ... آغاز یکی از شب های تنهایی . امروز فکر میکردم به اینکه اینترنت چقدر کمک کرده به اینکه از تنهایی مطلق در بیام . بدم میاد از روزها و شب هایی که تنهایی در من رسوخ میکنه . امشب اینترنت ندارم . تا فردا . شاید هم تا ساعت 12 شب . انگار که از دنیا جدا هستم . مثل قبر میمونه . همیشه از قبر ترسیدم . خوشم نمیاد من را دفن کنند . حتی نمیخام بسوزونندم . مثلا بد نیست که آدم را بزارند جایی تا حیوانات بخورنش . اینطور بهتره . البته به شرط وجود روح شاید روحم سرگردان بشه . گرچه ربطی نداره . نمیدونم .

  نمیدونم چرا بارون اینقدر زود بند اومد . امروز هوا شبیه چیزی که از بهشت تعریف میکنند بود ، البته به شرط وجود .

فکرم من را خیلی  اذیت میکنه . میره به جاهای مختلف . صحنه هایی که دیدم . جاهایی که با اون دختر رفتم . دلم میگیره . بد هم میگیره . نمیتونم از دستش راحت بشم . نمیدونم چه باید کنم . فکر من هست ، اما دست من نیست .

شاید زیاده خواهم . یا خودخواه . یا بی فکر . یا خیلی چیزهای دیگه . شاید هم همه ی اینها . نمیدونم . یه چیزهایی هست که نمیفهمم . خیلی چیزهاست که نمیفهمم .تقریبا چیزی نمیدونم .

 مثل همیشه ی روزگار ......

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 0:42  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

  مثل این چند وقت ، و مثل تمام این سال ها ، حالم خوب نیست . شاید بهتره بگم عادی هستم . وقتی تمام زندگیت این وضعیت را داری ، دیگه نباید شکوه کنی . زندگی همه مثل هم نیست . زندگی من هم اینطور هست . نباید با زندگی بقیه مقایسه اش کنم . حتی با زندگی دوستان و خانواده ی خودم . و حرفی هم نباید بزنم . باید خفه بشم . بیام یه جای تاریک مثل اینجا برای خودم بنویسم . کسی ندونه کی هست که داره میناله . باید به همین زندگی متعفن خودم راضی باشم . به درد و اشک و خفقان . به ضجر همیشگی . به آینده ی نامعلوم و دردآور خودم .

 حالم بده . همین ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 16:58  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

  دوباره جنون ....

 

در اندیشه ام چیزی نیست . کوچه های تردید را قدم بر میدارم . بر خاطراتم لعنت میفرستم و طعم تلخشان را قرقره میکنم . کوچه ها ... درخت ها ... آسفالت لعنتی ... پیاده رو های مادرمرده و کج و معوج . دیوانه شده ام . به مرخصی عقلی رفتم . من خسته ام . نایی ندارم . نایی ندارم .....

  من گاهی اشک می ریزم . شب ها ... دل من میگیرد در تنهایی اتاق . اتاقم را دوست دارم . مامن تنهایی من ، و اشک های تنهایی ام . اتاقم را از من نگیرید . اتاقم را از من نگیرید

 دیوانه شدم

.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 2:14  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

  دوباره کرختی ، حساسیتم را می آزرد . مردگی ، سکون ، بردگی ، خدا ... همگی روحم را آزار میدهند . می خواهم خدا را بر دار کنم . می خواهم زندگی ام را از وجودش خالی کنم . خدایی نباشد . من خدای مهربان قصه ها را نمی خواهم . من خدایی را که دوست می دارد ، می بخشد ، و بزرگ است را نمی خواهم . بخشیدم به آدمهایی که سودش را میبرند .

  خدایا ... برو .... دیگر بین من وتو چیزی نیست .... جمله ی آشناییست ... نمی دانم ... شاید دیروز تو دل و قلوه فروشی شنیده باشی اش . نمیدانم .... برو همان بالا ... لای ابرها خوش باش و دنبال پرنده ها کن . گاهی هم مهربانی را از بر کن .... مادری را به آموزشت میگمارم . باشد که تو نیز مهربان گردی . وقتی هم که مهربان شدی ، برنگرد . دیگر در قلبم جایی نمانده است . قلب شکسته ام از هم وا رفته است . دیگر قلبی نیست . دیگر پرنده ای درونش زندگی نمیکند . دیگر عقلی بر این تن فرمان نمیدهد . چه فایده دارد این سازوکار قدرتت . وقتی هر روز دل درد را برای مردمان به ارمغان میاوری . چه میخواهی از جانم ..... برو در طرفی دیگر .... بگذار دقایق پایانی ساعت زندگی را بی خدا سر کنم .... بی امید .... امید .... خنده ام میگیرد ... امید ... هنوز امید دارم ... هنوز .... مرا مغلمه ای از خر و انسان آفریده ای

من بالشم را میخواهم .... نمی خواهمت ... بگذار درونم خدایی نباشد .... خواهش میکنم ..... برو .... خواهش میکنم .... من میخاهم تنها باشم .... من دروغ نمی گویم .... کسی به مهمانی قلبم نخواهد آمد .... کسی را درونش راه نخواهم داد ... حسودی نکن ... من دروغ نمیگویم .......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 2:40  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

خدایا ... خسته شدم .... زیر فشار دارم خورد میشم .... اگر نمیخواهی کمکم کنی حداقل بگو بدونم ..... هر ثانیه قد یه روز میگذره برام . خدایا چرا توی زخم کلید کردی . خدایا ... من چه خر بودم .... و هنوز هم هستم که فکر میکردم و میکنم ممکنه چیزی درست بشه . نفسم را بگیر راحتم کن . من خسته ام

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 22:11  توسط چهارم شخص مفرد  

 

  حالم دوباره بد شده .... من آدمی نیستم که بتونم راحت کسی را فراموش کنم . اصلا شاید نمیتونم فراموش کنم . خدایا... کمکم کن . کمکککککک

تو میگه نمیگی اگه کمک میخواهید من را صدا کنید ... خب این هم صدا ... اشک های هر شب را هم بزار روش ..... ضجه های شبانه را ... دیگه چه کنم ؟ چیکار کنم کمکم کنی . منو میخواهی بکشی؟ نمی دونم .... نمیدونم ... نمی دونم .... خدایا تا کی باید ازت خواهش کنم ... خسته شدم .... خسته شدم ....... خسته ... میفهمی ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 21:2  توسط چهارم شخص مفرد  

 

 داشتم فکر میکردم امروز که خیلی تایپ نکردم چرا انگشتهام اینقدر درد میکنن . آخرش به این نتیجه رسیدم که واسه مشت های دیشب هست که نثار درو دیوار کردم . قرص هام را خوردم . دو تا قرص آرامشبخش دیگه دارم . میزارمشون واسه وقتی که حالم خیلی بد شد . با قرص خوردن چیزی حل نمیشه .

یاد جمله ها میفتم دلم میگیره . اینکه چه راحت به گند کشیده شدم . اتفاقاتی که دیگه درست نمیشن . نمیشه روشون سرپوش گذاشت . حکمت خدا .... نمیدونم ... نمیدونم .... واسه من معنی خاصی نداره اینحکمت ، جز بدبختی همیشگی . همیشه ازش می پرسم چرا .... اما جواب نمیده . من هم جاش بودم نمیدادم. دهن اونکه سرویس نمیشه . اصلا آدم نیست که بدونه آدمها چی میکشن . نمیدونم ... اما فکر نکنم تابحال از دید یه آدم نگاه کرده باشه به چشم بدبختی ها ... به اینکه هیچ راهی نیست . به باتلاق . قول میدم تابحال توی باتلاق گیر نکرده . تابحال هرکاری را خواسته انجام داده ... شاید ندونه چه دردی داره وقتی بخواهی و نتونی ....

خدایا ... عمیق ترین زخمت را زدی . پس کی زد ؟ میگه نمیگی همه چی دست تو هست و بدون نظر تو هیچ اتفاقی نمیفته ؟ هیم ؟ یا فقط جاهای خوب خوبش مال توئه؟ بدها را ما می کنیم ... شاید ....

تنها نتیجه ای که از این حکمت های الهی توی زندگی به فکرم میرسه اینه که به فاک رفتم . میشه گفت به فاک الهی .....

دیدار به جهنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 18:20  توسط چهارم شخص مفرد  

 

 اینجاست که مغز انسان از حل مسائل انسانی وا میمونه . اینجا با یه معدله ی خطی سروکار نداریم . همه چی به هم وابسته هست و همه این مولفه ها مربوط به موجودی هست که با جمع تمام مولفه ها هم به اون موجود نمیرسیم و همیشه چیزهایی هستند که حلش قابل انجام نیست .

 نداشتن اراده ، اعتماد به نفس و متاسفانه عزت نفس زندگی من را به گند کشید . اما چرا کسی نبود کمکم کنه . ترجیح میدم  اینطور فکر کنم که اصلا لزومی نداشت کسی باشه . اینطور بهانه ای نخواهم داشت . توی زندگی ام همیشه سعی کردم از زیر مشکلات در برم . حتی در کودکی هم خیلی چیزها برام ارزش نداشت . جز گناه .... گناه از اولین سال های زندگی با من آمیخته شد . طوری که بعدها پی یه گم شده میگشتم و دیدم گناه گم کرده ی من هست . بخشی از وجود یک کودک بود . و قسمتی از وجود یک انسان را نابود کرد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 15:40  توسط چهارم شخص مفرد  

 

  نمیدونم ... باید برای چیزهایی که نداشتم ناراحت باشم یا نه . چیزی که مهمه اینه که دیگه تموم شده . شاید هنوز هم خیلی از اونهارونداشته باشم . اما نمیتونم برای گذشته تلاش کنم . نه دیگه تکرار میشه و نه خوشم میاد که تکرار بشه . چون من تمام سعی ام را کرده ام . درسته زندگی تلخی را دارم الان . اما روزهای تلخ تری را پشت سر گذاشتم . میتونم فراموششون کنم ؟ نمیدونم .... فعلا بهشون فکر نمیکنم. شاید این اشتباه باشه . شاید هم نه ...

روزهای خوبی نبودند . روزهای بی کسی ... تنهایی .... تحقیر .... روزهای باتلاقی .... شب های بی خوابی ... ترس ... کابوس .... چرا من نباید مثل بقیه ی آدمها .. مثل بقیه ی بچه ها ... یا حداقل مثل خیلی از بچه ها .. مثل بچه هایی که دورو برم بودند ... مثل بچگی دوستهای الانم و یا حتی مثل بچه هایی که بچگی خوبی داشتند ، زندگی میکردم .... چرا اینطور زندگی من پیش رفت .... بایدعلت و عللی داشته باشه ....

حتما علت داره . فکر میکنم یکی از مهمترین علل شکست من نداشتن اعتماد به نفس هست . اعتماد به نفس خیلی مهمه . که من توی زندگی ام نداشتم . بعدها برای خودم کمی اعتماد به نفس ساختم . خدا دو تا چیز بهم داد . یکی خانواده و دیگری هوش . اگر این دو تا را کامل داشتم میتونستم به موفقیت برسم . اما کیفیت هر دو ناقص بود و هست . از خانواده ام میل به خوب بودن را به ارث بردم . اینکه باید به فکر دیگران باشیم . اینکه بقیه به کمک ما نیاز دارند . حتی وقف زندگی را از خانواده به ارث بردم . یکی از کارهای بزگی که خانواده برای من نکرد ، ایجاد اعتماد به نفس در من بود . خانواده نقش اصلی ایجاد این قدرت در کودک را داره . البته یه رابطه ی خطی نیست که بگیم خانواده این کار را نکرد ، بلکه مولفه های دیگه هم سهیم بودند . دومین و فکر میکنم آخرین نکته ی مثبت زدگی من هوش زیادی هست که داشتم و هنوز چیزی از ته مونده هاش مونده . امااین هوش همخیلی نازنازی بود . این هم شاید میتونست من را به موفقیت برسونه ، حتی به تنهایی . اما مشکل اینجا بود که اراده ی خاصی  پشت این هوش نبود . بعد ها دیدم میتونم نمره های خوبی بیارم . شاید از کلاس چهارم دبستان خودم متوجه ی هوشم شدم . فکر نمیکنم قبل از اون موفقیت چندانی توی درس هام داشتم. و فکر میکنم به خاطر مشکلاتی بود که به واسطه ی نداشتن اعتماد به نفس در من شکل  گرفته بود ، نتونستم خودم را نشون بدم . یادم میاد وقتی کلاس چهارم بودم ، یک روز معلم یه سوال ریاضی مطرح کرد . اصال دلیل خاصی برای اینکه این خاطره در ذهنم مونده نیست . اما فکر میکنم اولین جرقه توی ذهنم اون روز خورد . یه سوالی بود در مورد یه مثلث . یکی از دوستهام که اون موقع جزو شاگرد زرنگ ها حساب میشد رفت که حل کنه . اما نتونست . اما من توی ذهنم میدیدم حلش چیزی نیست . و فکر میکنم با اینکه هیچ اعتماد به نفسی نداشتم و از پای تخته رفتن میترسیدم ، رفتم پای تخته ... شاید هم نرفتم . با اون ترسی که من داشتم بعید بود که رفته باشم . به هر حال ...سال پنجم دبستان بودم که معلم کلاسمون کشف بزرگی را به اطلاع پدر بزرگوار رسوند که این بچه انیشتین هست . اینجا تلف میشه و باید بفرستیش فلان جا برای تحصیل .... و اینجا هم زندگی من عوض شد . نمیدونم اگر توی همون شهر میموندم چی میشدم .... به هر حال ... از هوشم برای کسب اعتماد به نفس استفاده کردم . اما مشکلم باز هم اراده بود . این اراده کم به کار میفتاد . شاید بخام این بی ارادگی را تقصیر کس دیگه بندازم ، اما یه چیزی از خردسالی خودم یادم میاد که میبینم این بی ارادگی توی روح من بود . نمیتونستم جلوی یه کارم را بگیرم . مشکل داشتم . خردسالی ام مملو از فشارهای عصبی و کژروی ها بود که تاثیراتش را الان توی شخصیتم دارم حس میکنم .......

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 15:5  توسط چهارم شخص مفرد  

 

 نباید زیاد سخت بگیرم . زخمم تازه هست . بهتر خواهدش شد . گرچه هیچ وقت بهبود پیدا نمیکنه . گرچه تمام زندگی ام مملو از نشانه هایی هست که من را به یاد اون خواهند انداخت و فرار فایده ای نداره . حتی شخص دیگه ای وجود نخواهد داشت که توی فراموش کردنش کمکم کنه . شخص دیگه فقط دردهای تازه را با خودش میاره . دردهایی که من غبار فراموشی روشون ریختم تا دیگه جلوی چشمهام نباشند . در ضمن دیگه تحمل شخص دیگه ای را ندارم . گرچه اگر فراموش نکنم نابود میشم ، اما فراموشی را هم نمی پسندم .... میخام یادم باشه . یادم باشه که چطور زندگی کردم  . روزی مثل خیلی ها نشم که از خودش فرار میکنند . نقاب میزنند . من باید خودم را بشناسم . که کی هستم . چطور زندگی کردم . چه بلاهایی سرم اومد . زندگی ام چطور گذشت . به چه خفتی . و یادم باشه . جلوی چشمهام . و یاد بگیرم اونقدر ضعیف هستم که طاقت ظریفترین آدمها را هم ندارم . من از تنهایی فرار کردم . همیشه میترسیدم ازش . متنفر بودم ازش . اما از هر چه که بترسی سرت میاد . حتی اینقدر اراده و اعتماد به نفس نداشتم که نترسم . که محکم باشم .....

نمیخام به تنهایی پناه ببرم . چون این دوتا اشتباه میشه . اما زندگی میطلبد که تنها باشم . باید واقعیت ها را قبول کنم . باید قبول کنم که اگر پای نفر دومی باز بشه به زندگی ام ، نخواهم توانست وظایف خودم را نسبت بهش انجام بدم .

من فقط زخمم تازه هست . احساسم از جایی بریده شده . وهنوز ازش اشک و خون جاری هست . گاهی جریان خون و اشک قوت میگیره و من را به گوشه های ذلالت پرت میکنه . و گاهی از ضعف نئشه میشم و پر میکشم . آیا باید کسی را شکر کنم ؟ گاهی باری تمسخر خودم خدارو شکر میکنم . خدایا ممنون برای تمام بلاهایی که سرم آوردی . میتونم ادعای خدایی بکنم . حتی تو هم با من نبودی . مثل من با من و به قول شاعر حتی مثل تن با من . من و تو هر کدوم یه تنهاییم به یه صورت . گرچه تو تنها نیستی . من گاهی دلم برات میسوزه . برای اینکه چطور آدمهارو عذاب میدی . من به فکرتم . کارت سخته . من که از پسش بر نمیام . اما ببین ... من تنهام . تنهایی توی غروب و جاده ای که تهش معلوم نیست راه میرم ... گز میکنم .....

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 14:30  توسط چهارم شخص مفرد  

 

  تنهایی توی اتاقم نشستم و دارم توی این چهار دیواری غصه میخورم . این تنها حقی هست که دارم . دلم گرفته و از ته دل آه میکشم . دیگه میلی به زندگی ندارم . شاید هم بشه گفت امیدی به زندگی ندارم . یکی ... نمی دونم ، خودم ، خدا ، روزگار یا هر کس دیگه ای زندگی را از من دریغ میکنه . احتمالا کار خودم هست . با حرفهایی که یه آشنای قدیمی بهم میزد ، کسی که از بیرون نگاهم میکرد شاید ، تقصیر خودم هست و میخام گردن کس دیگه بندازم . اما چرا پس هیچ چیزیش دست من نبود . چرا وقتی چیزهای دیگه خواستم نشد .... وقتی میخواستم نجات پیدا کنم و تلاش کردم نشد ... همون هزاران باری که زمین خوردم و به زور سرپا شدم ....

باید بدونم تقصیر کیه .... کار کیه.... چرا این کارو با من میکنه ... چرا این کارو با من کرده .... نمیدونم ... شاید مشکل من مذهبی بودنم هست . اینکه پشت بیشتر رفتارهام یه دلیل مذهبی را وجود داره . وقتی پای خدا وسط میاد اختیار آدم کم میشه . شاید مشکل من هست که نمیتونم عوض بشم . یه چیزی توی مغزم هست که بهم میخنده و من هم خنده ام میگیره ....

چرا من نمیتونم عوض بشم . چرا همون بچه موندم .چرا یه چیزی مثل آهنربا من را به سمت خودش داره و نمیزاره حرکت کنم . چیه این ......

چرا دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست . چرا به دست خودم زندگی خودم را فنا کردم . خودم را فنا کردم .... چرا دارم خفه میشم ...چرا دارم میشکنم ... چرا شکستم ..... چرا ....

هزاران چرا توی اندیشه ام من را به چرای تجربه های میبرند ! تا شاید توی این چرا جواب چراهام را بگیرم .....

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 14:7  توسط چهارم شخص مفرد  

 

تازه از خواب بیدار شدم . گرچه خواب نمیشه گفت .... دیشب با خفت و خواری خوابیدم . با صورتی خیس و دلی شکسته . مازوخیسمم دارعه عود میکنه . جمله هار ا تکرار میکنم و زیر ضربه هاشون خرد میشم . توی باتلاق گیر افتادم . توی باتلاق ..... نسبت به موسیقی هم دارم حساس میشم . تنها چیزی که میتونه کمکم کنه .....

چرا فکر کردم ممکنه چیزی در مورد من عوض بشه ..... نمی دونم .... به این میگن امید ، که برای من ساخته نشده ....

....

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 12:48  توسط چهارم شخص مفرد  

 

خدایا ... حالم بده .... چرا باید اینقدر ..... چرا ..... چرا اینقدر دلم کوچیکه .... چرا ..... چرا اونو ازم گرفتی ... یعنی چرا نزاشتی ..... به من ندادیش تا بگیری ... نمیدونم .... چرا همه ی زندگی ام مسخره هست .... خجالت میکشم .... از خودم .... نه از کس دیگه ....

خسته شدم ... خسته .... چرا باید دقیقا توی زخم را انگلک کنی .... خودت زخم میکنیش ... تو یا دنیا یا خودم یا هر کی دیگه ... بعدش توی زخم ....

نه .... چرا .... دنبال دلیل نمیگردم ....... این چرا یعنی نباید این کارو باهام میکردی .... نباید .... نباید ..... نباید ....

که دیگه کردی . من تحمل ندارم . میمیرم ....میدونم .... از غصه میمیرم .... توی باتلاق زندگی خفه میشم .... توی دلتنگی و بی کسی ..... خفه میشم

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 2:21  توسط چهارم شخص مفرد  

 

 خدایا ...

یکی از سخت ترین تجربه های زندگی ام را  دارم طی میکنم . به سخت ترین جای ممکنش رسیدم . خیلی سخت گیری . روزنه هارو از من دریغ نکن . باید پشت سر بزارمش . به من قدرت فکر و ادیشه بده . شور دیوانگی هم همینطور . که بدون این شور نمیشه زندگی کرد . خدایا ... من را بر بالهای نسیم شناور کن

خدایا بوی نرگس هارو نصیبم کن

خدایا صلابت را بهم عطا کن

خدایا   میخام سرباز خوبی برات باشم  در جبهه ی زندگی

خدایا بهم صلابت بده   صبر نمیخام

خدایا بسه هر چه شکستم

وعده ی ما داره میرسه

خدایا

اجازه بده

اجازه بده رو بال نسیم شناور بشم

بزار شیدا بشم

بزار اشک را ترانه کنم

بزار خدایم باشی

برایم قصه بگو

قصه ی موجوداتی که تپه هارو فتح طی میکنند

چمن هارو    و در نوای دره ها و رودها

توی خنکای زندگی بخش

توی مه آلوده ی هوا

به سمت تو طی مسیر میکنند

نوای آسمانیت را برایم زمزه کن

گوش هایم برای تو

چشمانم برای تو

اندیشه ام برای تو

زبانم برای تو

دست هایم برای تو

پاهایم برای تو

اجازه بده روحم در باغچه ات بازی کنه

......

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 23:47  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

و خدایم که خود را پشت بوته ی افکارم پنهان می سازد

سایه اش مرا می ترساند ...

بیرون بیا

ای نزدیک

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 23:7  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

مثل یک اسب سرکشم

.......

خودم را به درو دیوار می کوبم

دستهام دیگه طاقت دیوار را نداره

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 22:4  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

ساعت ها را برگردانید

خواهش میکنم

من نمیخام ثمره ی لذت باشم

من چیزی از لذت نمیدونم

میترسم ازش

نکنه شاید این هم من را اذیت کنه

لذت هم دلم را خواهد آزرد

میدونم ....

میدونم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 21:11  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

دیوانگی واقعی را دارم تجربه میکنم . افسوس که هیچ درمانی نداره . شاید هم باید شکر گذار باشم ! بابت تمام بدبختی ها . توی مغزم اوهام و افکار رژه میرن و بی خیال من را نگاه میکنند . میخان پدر من را در بیارن . و میدونند که میتونند در بیارن . صحنه ها میان جلوی چشمهام و میرن . بهم میگن ... هی یادت میاد ...... آره لعنتی ها همه اش یادم میاد ... همه اش ..... دست از سرم بردارید .... دست بردارید .....

یاد مصائب افتادم . اونجایی که که اون حواری  - پترس یا هر خر دیگه ای – عیسی را لو میده . قبل اینکه خروس سه بار دهن خودشو به فاک بده . یاد بچه هایی افتادم که دنبالش میکردن و دست از سرش بر نمی داشتند . من نمیدونم چه گهی خوردم این افکار تا مرگ من را نببینند قصد اپرخیدن * من را دارند . نمیدونم ....

 

* اپرخیدن : مودبانه ی گاییدن .

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 20:53  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

  چشمانم فقط تاریکی می بیند

فقط تاریکی

فقط تاریکی

حتی خودم را هم نمیتونم ببینم

حتی خودم

حتی خودم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 19:53  توسط چهارم شخص مفرد  

 

خدایا ... چرا ... ؟

....

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 3:18  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

 و خدا خوب بود در قصه های مادرانه اش

زیر کدامین درخت خفته است  خدای قصه های کودکی ام ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 1:13  توسط چهارم شخص مفرد   | 

 

در اندیشه ام بهار خواهد آمد ؟ ......

نه .... هرگز .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 17:0  توسط چهارم شخص مفرد   |